محمد على مجاهدى

405

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

آن سرو قامتى كه تو ديدى ، ز غم خميد * ديدى كه چون كشيد غم آخر كمان من ؟ ! رفت آن‌كه بود بر سر من سايهء هماى * شد دست خاك‌بيز كنون سايبان من گفتم ز صد يكى به تو از حال كوفه ، باش * كز بارگاه شام برآيد فغان من پس رو به سوى پيكر آن محتشم گرفت * گفت اين حديث و ، طاقت اهل حرم گرفت : 15 اندر جهان ، عيان شده غوغاى رستخيز * اى قامت تو شور قيامت ! به پاى خيز زينب ، برت بضاعت مزجاة ، « 1 » جان به كف * آورده ، با ترانهء : يا ايها العزيز ! هركس به مقصدى ، ره صحرا گرفته پيش * من ، روى در تو و دگران روى در حجيز « 2 » بگشا ز خواب ، ديده و بنگر كه از عراق * چونم به شام مىبرد اين قوم بىتميز ! محمل : شكسته ، ناله : حُدى ، ساربان : سنان * ره : بيكران و ، بند : گران ، ناقه : بىجهيز خرگاه : دود آه و ، نقابم : غبار راه * چتر : آستين و ، معجر : سر ، دست : خاك بيز گاهم ز طعن نيزه به زانو : سر حجاب * گاهم ز تازيانه به سر : دستِ احتِريز ! يك كارزار دشمن و ، من يك تن غريب ! * تو خفته خوش به بستر و ، اين دشت : فتنه خيز گفتم دو صد حديث و ، ندادى مرا جواب * معذورى اى ز تير جفا خسته ، خوش بخواب ! 16 اى چرخ سفله ! تير تو را صيد ، كم نبود * گيرم عزيز فاطمه ، صيد حرم نبود حلقى كه بوسه‌گاه نبى بود روز و شب * جاى سنان و ، خنجر اهل ستم نبود انگشت او ، به خيره بريدى پى نگين ! * ديوى ، سزاى سلطنت ملك رى نبود كى هيچ سفله بست به مهمان خوانده ، آب ؟ * گيرم تو را سجيهء « 3 » اهل كرم نبود داغ غمى كزو جگر كوه آب شد * بيمار را تحمل آن داغ غم ، نبود

--> ( 1 ) . سرمايهء اندك و ناچيز . ( 2 ) . حجاز . ( 3 ) . خلق و خو .